تبليغاتX
ღ ღ عصری که عشق را با الف می نویسند ღ ღ

ღ ღ عصری که عشق را با الف می نویسند ღ ღ

من از این دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر !

 

شب آمد که تنها شوم با غمت !

نمی بخشمت ، نه ! نمی بخشمت ...

من و ظلمت این شب بی فروغ

تو و چشم هایت ، فریب و دروغ

من و سوز و سرمای دی ، وای نه !

تو گرم هم آغوشی ، ای وای نه !

گواه است کم رنگ ِ هر خنده ام

به تاریک تصویر آینده ام

که هر لحظه تاریک تر می شوم

شبی ناگزیر سفر می شوم

تب آلوده از ذهنتان می روم

همین امشب از شهرتان می روم

نمی خواهم آنچه نخواهی شوم

دعا کن فقط زود راهی شوم

دعا کردی و زود راهی شدم

شبی ناگزیر سیاهی شدم

همیشه ترین بودم و عاقبت

حضور هر از چند گاهی شدم

سر کوچه انگار بن بست بود

ته خط اسیر دو راهی شدم

پر از هیچ ِ شیرین ِ رویا شدی

پر از کوچ ِ امید واهی شدم

تو خندیدی و من به دریا زدم

تو راحت شدی ، من که راهی شدم

دوباره غمت ، نه ! نمی بخشمت

نمی بخشمت ، نه ! نمی بخشمت ...

من و سوز و سرمای دی ، وای نه !

تو گرم هم آغوشی ، ای وای نه !

دوباره سحر شد شبم با غمت

و من مثل هر روز نمی بخشمت ...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت16:8توسط لادن و لیلا |

 

تمام شد !

مثل پایان یک قصه !

قصه ای با دو قهرمان ...

یکی سیاه و دیگری سفید ؛

من سیاه و تو سفید !

گاهی سیاهی زیباتر است ؛

مثل سیاهی شب یلدا

و سفیدی زشت است ؛

همانند کفن مادربزرگم در گور ...

تمام شد !

آن لحظه های پر اضطراب ،

آن وعده های دروغین

و دو قلب ، یکی سرد و یکی گرم

قلب تو سرد و قلب من گرم

تمام شد !

آری ، دیگر تمام شد !

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت19:7توسط لادن و لیلا | |

 

خیابان از ورای پنجره در آینه منعکس بود و در هر لحظه عبوری را نمایان می نمود ؛

اما هر چه گشتم فقط تو را دیدم  ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت21:45توسط لادن و لیلا |

 

هرگز این قصه ندانست کسی !

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست ...

سر فرو داشت ، نمی گفت سخن !

نگهش از نگهم داشت گریز ؛

مدتی بود که دیگر با من ، بر سر مهر نبود

آه ، این درد مرا می فرسود ، او به دل عشق دگر می ورزد ؟

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز ؛

تنم از خاطره اش می لرزد ...

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم ؛ که دلش با دل من سرد شده ...

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت21:2توسط لادن و لیلا |

 

این طور بی اعتنا از کنار هم که می گذریم ؛

می دانم !

یعنی بیشتر حواسمان جمع است !

انکار نکن دیدن مرا لطفا !

سنگینی نگاهت را احساس کردم ،

نگاهم کردی ...

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت13:17توسط لادن و لیلا | |

 

زندگی غمکده ای بیش نبود

بهر ما جز غم و تشویش نبود

به کدام خاطره اش خوش باشم ؟

که کدام خاطره اش نیش نبود ...

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت16:26توسط لادن و لیلا | |

 

دروغ می گوید ...

او حتی با بدنش دروغ می گوید

و تلاش ذهن را برای فهم حقیقت خنثی می کند

با آرایش خود ؛

با نگاهش ،

با راه رفتنش ؛

او دروغ می گوید !

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت17:11توسط لادن و لیلا |

 

چه کنم ؟ دوستش دارم ! شوخی که نیست ، حرف یک عمر در به دری است ؛ صحبت کلی آوارگی

است ، شکایتی نیست ، حرف ِ شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حکایت را خواند ...

شما هم بدانید بد نیست ، تازه بعد از یک عمر عاشقی ، همین امشب ِ پاییزی از من پرسید :

مگر تو دوستم نداری ؟

و من یقیین دارم ، دیوانه تر از مجنون ، خیره به پرسش عجیبش ، هفت آسمان ِ حیرت را سیر

 کردم و بر گشتم ! راستی ! گفتم : برگشتم ... او هم بر گشت ، درست است ، از سفر آن سوی

اقیانوسش برگشت ، اما نه پیش من ، او مال همه است و من آرزو می کنم هیچ کس مال او نباشد !

اما مگر می شود ؟ او حرفی نزد ، ننوشت ، سکوت کرد اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته

یک عمر عاشقی ام بر نخورد ؛ فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد ...

راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت ، جمله ای نوشت که آرزو می کنم به آستان

نیلوفری چشمان روشنش بر نخورد ...

اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزرگ هایی بود که به بهانه ی مصلحتی بزرگ شدن فرزند

کوچکشان برایش عروسک نمی خرند و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است .

می دانست من هم بچه ام ، هم عروسک می خواهم ، هم هیچ کس اندازه من دیوانه اش نیست و هم

صحبت ِ این حرف ها کافی نیست ، این دو خط آخر را برای خودش می نویسم ...

خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار ...

می دانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر

دوباره لازمشان شود ، پس نگهش می دارند ، اما چیزی را که دور بیندازند ، هم دور است هم رفته

است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست ...

من راضیم به همه چیز ، هر چیزی که جوری به تو مربوط می شود ...

می دانم این جمله ، حرف دل توست ...

باز گلی به جمال گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من

می فهمانی و من این گونه آن را در گیومه از تو نقل می کنم :

درست مثل تقویمی که عوض می شه توی بهار

می ندازمت یه گوشه و دیگه " می ذارمت کنار "

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت23:17توسط لادن و لیلا |

 

باز پاییز است ،

اندکی از مهر پیداست !

حتی در این دوران بی مهری ، باز هم پاییز زیباست ...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت22:26توسط لادن و لیلا | |

 

سراغم را نمی گیری !

چه شد افتادم از چشمت ؟

منم فانوس لبخندت ؛

غرورت ،

گریه ات ،

خشمت ،

 اسیرم ، خسته ام ، سیرم !

مرا دریاب !

می میرم !

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت15:29توسط لادن و لیلا | |

 

وقتی تو نیستی نه هست های ما ؛ چونان که بایدند ... نه باید ها !

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم ...

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم ؛ باشد برای روز مبادا !

اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست ...

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ،

روزی درست مثله همین روزهای ماست ...

اما چه کسی می داند ؟

شاید امروز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی نه هست های ما ؛ چونان که بایدند ... نه باید ها !

هر روز بی تو ، روز مباداست !

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت2:21توسط لادن و لیلا | |

 

باید یاد بگیریم خط کشی نکنیم !

نه خطی میان سفید نه خطی میان سیاه ،

نه خطی میان پیر و جوان ،

نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند ،

و نه خطی میان من و تو ...

خط کشی نکنیم !

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت2:48توسط لادن و لیلا | |

 

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

پشیمانی ، دو دستت التماس آمیز می آید به سوی من ، ولی پر می شود از هیچ ، دستی دست

گرمت را نمی گیرد ، صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خوانی ،

و می گویی : که اینک من ، سرم بشکن ، دلم را زیر پا له کن ، ولی برگرد !

همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها ، دورنگی ها ، جدایی ها ، به روی صورتم بشکن .

مرو ای مهربان بی من ! که من دور از تو تنهایم ، ولی چشمان پر مهری ، دگر بر چهره مهتاب

مانندت نمی ماند ، لبانی گرم با شوری جنون آمیز دگر نامت نمی خواند ...

دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکندر  نیست ؛ که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی !

دو دست کوچکش با پنجه هایی گرم و لغزنده ، میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد ،

پریشانش نمی سازی ، هزاران بار مستی را به پای تو نمی بازد ، زن کوچک چه خاموش است !

تو میایی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد ، هراسان هر کجا ، هر گوشه ای

برق نگاهت را نمی پاید ، مبادا بر نگاه دیگری افتد ...

دو چشم من تو را دیگر نمی خواند به شوقی دلکش و شیرین ... و تو هر چند بار دیگری در چشم

هایت جستجو باشد ، سراب آرزو باشد و لب هایت لبان گرم و تبدارت ، کتاب روشنی از بهر عمری

گفتگو باشد و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد ...

محالست این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی !

نگاهت را به گرمی بر نگاهش بیاویزی ! به لب هایم کلام شوق بنشانی !

محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا ، قلبی که افتادست از کوبش ، بلرزانی ، برنجانی !

محالست این که بتوانی مرا دیگر بگریانی ...

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاک است ، دگر با شوق روی شانه هایت سر

نمی آرد ، به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد ، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در

آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش نرم

می لغزد ، جدا از دست های گرم و زیبا و نجیب تو ، دگر آن دست ها هرگز به آن گیسو نمی لغزد

پریشانش نمی سازی ، دلی آن جا نمی بازد ...

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس ، آن گرما به جانم در نمی گیرد ، به جسم سرد و

خاموشم دگر هستی نمی بخشد ، اگر صد ها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد

تو می آیی، یقیین دارم که می آیی ؛

بیا ای آن که نبض هستی ام در دست هایت بود ، دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود ،

بیا ای آن که رگ های تنم با خون گرم خود ، تماما معبری بودند تا نقش تو را هم چون گل سرخی ،

به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند ، یقین دارم که می آیی ، بیا تا آخرین دم هم قدم های تو بالای

سرم باشد ، نگاهت غرق در اشک پشیمانی به روی پیکرم باشد ،

دلت را جا گذاری شاید آن جا ، تا که سنگ بسترم باشد ...

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت2:16توسط لادن و لیلا | |

 

به خود ایمان داشته باشید !

حتی درختان به خود ایمان دارند که چنین استوار بر جای خود ایستاده اند ...

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت1:50توسط لادن و لیلا | |

 

به من می گفت اگر از من جدا گردی

روی با یار دیگر آشنا گردی

و من چون غنچه نشکفته در باغ شکوفایی از این دوری طاقت سوز می میرم !

به خود می گفتم او روزی اگر از من جدا گردد ؛

جهان از غم زهم می پاشد و غم از در و دیوار می بارد !

به خود می گفتم او روزی اگر از من جدا گردد ، چو مرغ شب ز داغ درد هجران تا سحر یک

شب نمی خوابم ...

ولی روزی رسید از هم جدا گشتیم و من دیدم ؛

نه او از دوری من مرد ؛ نه من از غصه دق کردم

نه دنیا رنگ دیگر شد !

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت1:25توسط لادن و لیلا | |