ღღ♥ღღ او رفت تا بماند ღღ♥ღღ
RSS
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ، بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این ، که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد ؟
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی ، برود ، از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته ، به آن برسد
رها کنی و بروند ، تا دو پرنده شوند
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ....! نه ! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد
مقصر نبودی ، عاشقی یاد گرفتنی نیست ...
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد ...
عاشق که بودی دست کم تشری که با نگاهت می زدی دل آدم را پاره نمی کرد ...
مهم نیست ، من که برای معامله نیامده ام ....
اصل ِ مهم این است که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
و تو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای ...
نوشتن فقط بهانه ای است که با تو باشم ،
اگر چه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارد ...
شكست و ريخت به خاك و به باد داد مرا
چنانكه گويي هرگز كسي نزاد مرا
مرا به خاك سپردند و آمدند و گذشت
تكان نخورد درين بي كرانه آب از آب
ستاره مي تابید
بنفشه مي خنديد
زمین به گرد سر آفتاب مي گرديد
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
همان هیاهو
جاري به كوچه و بازار
همان تكاپو
آن گیر و دار آن تكرار
همان زمانه كه هرگز نخواست شاد مرا
نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
كه اين رهگذر كه بود و چه شد؟
نه هیچ دوست
كه اين همسفر چه گفت و چه خواست
نديد يك تن ازين همرهان و همسفران
كه اين گسسته
غباري به چنگ باد هوا است
تو اي سپرده دلم را به دست ويراني
همین تويي تو كه شايد
دو قطره پنهاني
شبي كه با تو درافتد غم پشیماني
سرشك تلخي در مرگ من مي افشاني
تويي
همین تو
كه مي آوري به ياد مرا
روز ها رفت و سال ها گذشت …
اما باز هم رویای داشتن تو به حقیقت نپیوست !
بهار و تابستان از پی هم گذشتند و زمستان سرد فرا رسید
ولی باز هم از تو خبری نیامد !
نکند در نقطه ی دور یاد مرا به فراموشی سپرده باشی
و یا شاید کسی
اسم مرا از کوله بار گذشته ات ربوده است …
شاید هم دفتر خاطراتت آن قدر خاک گرفته که قادر به
خواندنش نیستی ؟!؟
هنوز ردپای رفتنت تا دور دست ها پیداست …
کاش بودی و می دیدی که چگونه چشم دوخته ام به
راهت برگردی !
آن روز که رفتی به احترام غرورم گریه نکردم تا تو جاری
شدن اشک هایم را نبینی …
اما امروز این غرور را می شکنم تا شاید دوباره
برگردی …
نمی دانم چرا رفتی ...
نمی دانم چرا ؟
شاید خطا کردم ؛ و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
تا کِی ؟
برای چه ؟
ولی رفتی ....
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
من از این پس به همه عشق جهان می خندم
به هوس بازی این بی خبران می خندم
هر که آرَد سخن عشق به آن می خندم
بعد از این عشق ، به همه عشق جهان می خندم
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته که به آن می خندم
از همان کودکی از دود بدم می آمد
اما ؛
وقتی که رفت دلم می خواست تمام جاده را دود می گرفت ...
To night while i was kissing your lips
I saw ashadow of love in your eyes
You hustled your hand in my hand
You hustled your lips on my lips
And my arms were open for you
Only for you... Only for you
And when you closed your eyes
I knew that how much i love you
And i want you to know how much i love you
یه روز بارونی...
یه خیابون خلوت...
یه آپارتمان نقلی...
یه اتاق تاریک.
یه زیر سیگاری بایه سیگار روشن...
یه پاکت،بایه نامه...
یه فنجون قهوه ی نیمه خورده...
چند قطره خون...
یه تیغ...
چند بسته قرص دیازپام...
یه آدم...بایه رگ بریده...
یه آدم!
یه ساعت:تیک،تاک...
یه آدم...
چندبسته قرص...
چندقطره خون...
یه فنجون قهوه،
یه زیر سیگاری...
یه اتاق تاریک...
یه هوای بارونی...
فقط به خاطر اینکه یکی فریاد زد:
خداحافظ واسه همیشه!
سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات ؟
شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟
اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم ؟
تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم
بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم ؟
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟
خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی
اجازه هست خیال کنم بازم میایی می بینمت
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم
اجازه هست مردم شهر قصه ی ما رو بدون؟
اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟
پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم
؟اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صد دفه بگم که می میرم برات؟
اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنم درد بهانه ها تویی؟
اجازه می دی به همه بگم که تو مال منی؟
ستارتم اینو می گه که تو تو اقبال منی؟
اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟
بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم؟
اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟
اجازه می دی که شبا همش بیام تو خواب تو؟
اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیرم؟
اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمون واسه تو نشون بدم؟
اجازه می دی واسه تو قصر طلایی بسازم؟
با یه صدای مخملی برات لالایی بسازم؟
اجازه می دی که فقط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست با بال تو پر بزنیم بریم بهشت؟
کاش نزاریم برنده شه تو بازی ما سرنوشت!!!
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
که ، پس از من ...؟
وای ... خدایا...
که ، پاسخ مرا خواهد داد...
خدایا او را خشنودم ...
از خاطر هر آن چه با من و دلم روا داشت ...
گر ویران کرد ...
گر به آتش کشید و کناری ایستاد و نظاره گر بود ...
او را آرزوی سعادت دارم اما ...
آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...
" هر آن که پس از من عشق او را دهد در دل راه ...
خواهد سوخت در آتش دل من ...
چشمانش جام خون ...
هر آن که دستانی را در دست گیرد که دیروز در میان
دستان من بود ...
از آسایش به دور و عمرش کوتاه ...
آن که نازنین مرا لحظه ای در آغوش گیرد ...
به کامش نگذرد روزگار ...
به جامش زهری باشد هر آن چه که نوشد ...
آن که نازنین مرا از من بگیرد..."
«
نامت چو آوازی همیشه بر لب او بود
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش
کمی زودتر می آمدی
اما بگو
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است
روز ی اگر
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
امروز تولدمه بدو برو
ادامه ی مطلب ببین چه خبره
دیگر به خاطر من ستاره ها را نمی شماری ! به خاطر من قید همه کس و همه چیز
را نمی زنی ! چرا دیگر به خاطر من آن چشم های زیبا را خیس نمی کنی
و گل های رنگارنگ باغچه را دسته دسته برایم نمی چینی ...
دیگر به خاطر من سر به بیابان نمی گذاری و خاطره های تلخ را از یاد
نمی بری ...
دیگر مثل گذشته با خواندن متن هایم
اشک نمی ریزی و هیچ احساسی نسبت به من و عشق من و درد دلهایم نداری ...
دیگر عکس مرا در آغوش نمی کشی و با آن درد و دلهایت را نمیگویی ...
دیگر صحبت از آینده و آن رویای شیرین به هم رسیدنمان را نمی کنی ...
دیگر نمی گویی که ای کاش در کنارم بودی و دستت در دستانم بود ...
دیگر لحظه ی به هم رسیدنمان را نمی بینی ...
دیگر دائما نام مرا زیر لب زمزمه نمی کنی و کلمه ی " دوستت دارم " را مثل
گذشته به زبان نمی آوری ...
دیگر زمان گریه کردنم چشمان تو بارانی نمی شود و دیگر قبل از لحظه ای که
صدای مرا بشنوی تپش قلبت تند تند نمی زند ...
چرا دیگر به خاطر من ، به خاطر عشقت ، به خاطر آن که روزها به پایش سوختی
و ساختی محبت و امید هدیه نمیکنی ؟
انگار تو هم مثل همه بی وفا شدی ؟
وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز !
غصه نخور مسافر اون جا هوا که بد نیست
این جا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز ِ اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافرتلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم میای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر همیشه این جوری نیست
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر تولده دوباره
غصه نخور مسافر ، غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی
تقدیم به کسانی که می پندارند عاشقند و تقدیم به قلبهایی که از عشق می تپد...
این چند خط را فقط به خاطر دل خود می نویسم . دلی که تنهاست و در تنهایی خود سر گردان ، دلی که متنفر از نفس کشیدن ،
ولی مجبور به بودن است . تصمیم داشتم که هرگز دست به قلم و کاغذ نبرم و هرگز از حرف های دلم ننویسم . چرا که بیزار
بودم از عشق های کاغذی ، عشق هایی که دروغی بیش نیست ، ولی این اولین وآخرین نوشته ی من است .
این را نوشتم تا شاید دل همچون سنگ خارای او با خواندنش به رحم آید . شانزده خزان از زندگیم را پشت سر نهادم .
شانزده خزانی که هیچ گاه رنگ بهار به خود ندیده است . چرا که من میانه ی خوبی با بهار و قشنگی هایش ندارم و پنجره ها ی
زندگیم همیشه رو به خزان بوده است . از وقتی که خودم را شناختم معتقد بودم که مردها بی رحم ترین آدم های روی زمین
هستند و ذره ای از عشق و محبت در آن ها وجود ندارد . هر چند که همه می گویند : مردان معنی واقعی عشقند ولی من باور
ندارم...
من بر این باورم که به کسی که دل ندارد ، نباید دل بست و به حرف های پوچ پسران که برای سوء استفاده های خود قلب و
روح دختران بی گناه را طعمه قرار می دهند ، نباید اعتماد کرد .
ولی از آن جا که نمی شود زندگی را پیش بینی کرد ، ناخوداگاه پا در مسیر بی سرانجام عشق گذاشتم . جاده ای که خبر نداشت
و پشیمانی به هیچ کجا ختم نمی شد . من و او بدون این که بدانیم چرا به همدیگر دل سپردیم ، هر دو در یک لحظه ناتمام بدون
آن که بپرسیم چرا ، قلب هایمان برای همدیگر و به جای یکدیگر تپید .
منی که مالامال نفرت از پسران بودم و می پنداشتم آن ها عشق را برای هوس می خواهند نه نفس ، دل در گرو عشق او گذاشتم
و به جرأت عشق را پذیرفتم چون می دانستم که می توانم به او تکیه کنم . به آن چشمان زیرکش ، به آن نگاه جادویی که معنی
اطمینان و اعتماد بود . او بدون آن که تابلوی ورود ممنوع قلبم را خوانده باشد ، غریبانه وارد زندگیم شد . خدا می داند چه
کشیدم . چه قدر خدا را صدا زدم و برا ی بازگشتش به زندگیم طلب شفاعت کردم . حاضر بودم همه ی زندگیم را ، همه ی
هستی و وجودم را بدهم تا او به عشق من متکی باشد و به راستی که در آن مدت خدا را به چشمان خود دیدم .
او که به خورشیدی در زندگی من تبدیل شده بود و اگر بر آسمان سیاه زندگیم نمی تابید روزهایم همیشه شب می ماند و می دانستم
یک روز وارد زندگیم می شود و الهه ی زندگیم خواهد شد .
ولی افسوس که واقعا از عشقمان خسته شده بود و دیگر حاضر نبود ادامه دهد . هر چه بیشتر به او نزدیک می شدم ، او بیشتر
از من دور فاصله می گرفت و از اشتیاق روزهای اول عشقمان خبری نبود و من همه ترس و هراسم از روزی بود که مرا تنها
بگذارد "آخر هم از هر چه ترسیدم ، رسیدم ..."
او یکتا الهه عشق من در زندگی هست و خواهد بود ، ولی من همچنان به آن چشمان زیبایش که روزی دلبسته ی آن ها شدم ،
اعتقاد داشتم و مطمئن بودم که او آن قدر بی رحم و سنگدل نیست که بخواهد به من و عشق من پشت پا بزند .
آیا می شد باور کرد کسی که برای من مثل هیچ کس نبود و روزی مرا به شهر قلبش فرا خوانده بود و عاشقانه مرا شیدا نموده
بود ، ای چنین مرا به بازی بگیرد ؟! منی که طاقت یک روز جدا بودن از او را نداشتم ، هر روز به هر بهانه ای او را میدیدم ،
حال می بایست این چنیین خود را به دوری از او عادت می دادم . ولی به راستی چرا مرا تنها گذاشت .
هر بار به هر دلیلی مرا از خود دور می کرد . مرا از دیدگان همه پنهان نگه می داشت . مگر من از او جز قلب مهربانش، جز
تکیه گاه عشقش ، چیز دیگری خواسته بودم ؟ نمی دانم دختران دیگر چه از من بیشتر داشتند که حاضر شده بود منی که با تمام
وجود به پای او نشسته بودم را رها کند و به عشق آن ها که عشقی از روی هوا و زود گذر بود دل ببندد .
تا کی دل به ظاهر کسی بستن ؟! تا کی فقط به خوبرویان ارج نهادند . من اگر از هر لحاظ کم داشتم ولی هیچ گاه برای او کم
نگذاشتم .
با این که مدت زیادی از لحظه ی آ شناییمان نمی گذشت ولی من به اندازه ی همه ی ثانیه های عمرم به او دل بسته بودم ومن و
او در مدت این چند ماه ، مدتی پر از خاطره ، پر از اشک ، خنده و دلهره و اظطراب ، پر از لحظه های شاد و غمگین حتی
خیانت را پشت سر گذاشته بودیم . آری ، کسی که من با تمام وجود به او عشق می ورزیدم و از صمیم قلب می خواستمش و او
را فرشته ی نجات زندگیم می دانستم ، سنگدلی بیش نبود .
او همان طور که غریبانه به زندگیم آمد غریبانه نیز رفت و مرا با دنیای خاطراتم تنها گذاشت . بی رحم ترین و بی وفاترین
کسی بود که در زندگیم شناخته بودم و مطمئن هستم که روزی از کرده ی خود پشیمان خواهد شد . خدایا ! دل صد پاره ام را
به دست کدامین بند زن بسپارم که بسازدش ؟
او را در کدامین قمار سخت و پای کدامین میز نفرین شده باختم که نفهمیدم دست کدام غارتگر ، یاس سپیدم را به تاراج برد ؟
همه می گویند فراموشش کن ، ولی آخر چگونه ؟ چرا رفت و همه چیز را با خود برد ؟
سپاس ای عزیز ! ای سنگ صبور لحظه های غربتم ، مطمئن هستم که این نوشته را خواهی خواند پس دوست دارم این چنین
به پایان برسد ... ای عزیزم در دنیایی که در آن نامردی و خیانت موج می زند و انسان ها بویی از دوست داشتن و عشق
نبرده اند ، کسی هست که تو را به اندازه ی تمام کسانی که دوستت دارند ، یکجا دوست بدارد و همیشه برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهایت دعا کند . دوستت دارم و این را بدان تو اولین و آخرین شکوفه ی عشق من بودی که در دشت وسیع قلبم
شکفتی و دیگر بعد از این در هیچ زمانی و هیچ کس به باغ دلم راهی نخواهد گشود ، چون تو آخرین رهاورد این باغ بوده و
هستی . محبوبم ! من اینک اشک می بارم و به خاطر دل سوخته ام گریه می کنم ، به خاطر بی تو بودن هایم ، به خاطر غم
خوردن هایم . و نمی دانم مگر من برا ی تو یار نبودم ؟ مگر من برای تو غم خوار نبودم ؟ مگر من برای تو همه چیز نبودم ؟
پس چرا رفتی و برایم اشک نریختی ؟ در شب هایم ، در تنهایی هایم تو را جستجو کردم . اما تو مرا جستجو نکردی و نسبت
به عشق من بی توجهی نمودی . پس چرا گفتی که من یار تو هستم و در کنارت خواهم ماند . چرا حرمت عشقمان را این گونه
شکستی . پس چرا رفتی ؟ چرا ؟ و چرا ؟....
به دل گفتم که خو کند به تنهایی خویش ، که از تن ها بلا خیزد و سعادت آ ن کس یابد که از تن ها بپرهیزد .
و این جمله را ملکه ی ذهن خود قرار دادم که :
اگر تنها ترین تنها شوم ، باز هم خدا هست...
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن